X
تبلیغات
رایتل
خلوت دل  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1388

امروز چهارم اسفند 88 پشت میز کارم یکه و تنها در شرکت (محل کارم) نشسته دست را زیر چانه قرار داده و به گذشته های دورفکر میکنم هیچ چیز ذهنم را به خود معطوف نمیکند الا دوران تحصیل

آه خدای من چقدر زود گذشت چقدر عمر سریع میگذرد

وقتی به آن زمان فکر میکنم که چگونه تلاش میکردم و چطور درس میخواندم امروز تاسف میخورم شرمنده ی خود میشوم که چگونه سر خود را کلاه میگذاشتم در واقع هیچوقت تمام تلاشم را نمی کردم درس خواندن ما وقت گذراندن بود و شاید هم همان شبهای امتحان

خدا را شکر و الحمدالله امروز از نظر مادی در وضعیت بدی بسر نمی برم ولی اگر صادقانه و با عشق و با تفکر امروز درس میخواندم مطمئنا به مراتب شغلی بهتر و اسایشی بهتر از این را داشتم. دوست صمیمی و خوبی در مقطع دبیرستان داشتم که البته هنوز هم صمیمیت و وفاداری ما به هم ذرهای کم نشده و هنوز کما فی السابق دوستی برقرار است

اکنون او در یکی از بانکهای شهر قشنگم تایباد مشغول به کار است  اگر چه دست تقدیر بعد از اخذ دیپلم ما را از یکدیگر جدا نمود

ولی امروز که هر دویمان تشکیل خانواده داده ایم باز هم یکدیگر را فراموش نکردیم و برای هم دوستان خوبی به شمار میرویم

هیچوقت یادم نمی رود وقتی با یکدیگر برای درس خواندن به ماء وا میرفتیم بیشتر راه را با هم حرف میزدیم .جک میگفتیم یا مسابقه دو میدانی میدادیم و یا از هر دری سخن میپراندیم البته موقع امتحان به هر ترتیبی نمره قبولی میگرفتیم

امروز از آن زمان 17 سال میگذرد شاید به خیال خودم 17 روز باشد. چه دوستانی چه شور و اشتیاقی چه معلم هایی ... چه روزگار خوشی...

حیف که زود گذشت خدایا ...خدایا دلم گرفته  با این سکوت و این تاریکی مبهم غمی مجهول مثل خوره به جانم افتاده و مرا به ورطه ی سقوط میکشاند گوئیا دیگر آن خوشیها تکرار نمیشود دیگر زندگی شده  غم و اندوه زحمت و کار خوشیها تمام شده آدمها آدمهای قدیم نیستند مهر و محبت رخت بربسته مردانگیها بزرگیها به پایان رسیده است

ولی چرا خدای عزیز چرا باید اینطوری باشد مگر چه فرقی کرده چقدر بده که آدمها بزرگ میشوند چقدر سخته که میفهمی بسرعت میروی و نمیتوانی با ایستی نمیتوانی خودت را متوقف کنی

چقدر خوبه دوران بچگی تا یک ذره ناراحت میشوی تا یکی داد میزنه رو سرت زود اشکهایت سرازیر میشود ولی وقتی بزرگ شدی این نعمت قشنگ هم از تو گرفته میشود دیگر برایت سخته گریه کنی مرد شدی  بزرگ شدی دیگر نباید گریه کنی

خداوندا ای خدای بزرگ در این شهر غریب و دور افتاده فقط تو را دارم توئی که باعث آرامشی تو بهترین رفیق خلوت منی اگر احساس میکنم دلم گرفته بخاطر این است  که مدتی است از تو دورم. خدایا خیلی با حالی ... خیلی بزرگی...خیلی بخشنده ای ...

خیلی ... خیلی....هر چه دارم از توئه و هر چه ندارم از توئه  راضیم به رضایت. خدایا شکرت میکنم و لذت میبرم از این حالی که اکنون دارم این حال غریب را دوست دارم خدای عزیز توی این شهر غریب تنها فقط تو را دارم. دلم شده خانه ی غم خدایا کمکم کن دستمو بگیر نگذار از تو فاصله بگیرم تو خودت خوب میدانی که حرف زدن با تو چقدر برایم لذت بخش است پس نگذار زرق و برق دنیا بین من و تو فاصله بیندازدو مرا از تو دور کند خدایا تو از همان دوران کودکی که فهمیدن را آغاز نمودم پشتیبان من بودی و در همه کارهایم لطف زیادی به من داشتی پس اکنون هم رهایم مکن و مرا به حال خود وا مگذار